داستان تولد هایدن – تغذیه مادلین


همه چیز به آرامی و نرم شروع شد ، همانطور که من امیدوار بودم – کاملا متفاوت از رعد و برق در استقبال قبلی من ، که 2 ساعت از شروع بود. بچه حال خوبی داشت. هنوز آبهای من شکسته نشده است. موسیقی مورد علاقه من از طریق Sonos درsbbirthcenter پخش شد. همه چیز خوب بود. 60 درصد من را پاک کردند و کودک در ایستگاه -1 بود.

و سپس آشفتگی آغاز شد. این را قبلاً در هنگام حملات وحشت شبانه احساس کرده بودم. اما من الان این را نداشتم این احساس وجود داشت که ماهیچه ها به طور غیرقابل کنترل با لرزش و لرز شدید چنگ زده اند. من با یک پتو و یک توپ بادام زمینی به پهلو روی تخت پیچیدم تا بیشتر انقباضات را تنفس کنم ، سعی کردم خسته نباشم که انرژی زیادی از طریق این لرزهای ناخواسته هدر می رود. به من اطمینان داده شد که این یک واکنش طبیعی بدن به زایمان است ، اگرچه سرگرم کننده نیست.

نیکول آب گرم را به یک وان گرداب بزرگ در اتاق زایمان ریخت به این امید که بدنم را متقاعد کند که از لرز و لرز جلوگیری کند. من نمی خواستم با اولین زایمان کاری در استخر یا حمام انجام دهم … اما این بار این احساس آرامش بخش و خوب بود و برای بدن مضطربم گرم می شد. مدت کوتاهی بعد از ساعت 2 بعد از ظهر 30-40 دقیقه در آن ماندم.

به نظر می رسید با تولدهای قبلی من ، نشستن روی توالت بدن من را در روحیه مناسب قرار داده و کارها را سرعت می بخشد. بنابراین به من کمک کردند از حمام خارج شوم و حوالی ساعت 3 بامداد به حمام رفتم و سعی کردم در پشت دستشویی در پشت توالت بنشینم ، در حالی که تعداد زیادی بالش و حوله در آن قرار گرفته بود. این (متأسفانه؟) یکی از تنها دفعاتی است که در محل کار عکس گرفته ام.

بدن من شروع به کشیدگی کرد و ماما و دستیار دیگری فراخوانده شدند. آنها به من کمک کردند تا به رختخواب بروم و مدت کوتاهی روی بازوها و زانوها کار کردم و سپس به سمت راست دراز کشیده و با توپ بادام زمینی در بین زانوها قرار گرفتم.

من خیلی سریع ساعت 3:15 را به خاطر می آورم و شوکه و وحشت زده می شوم. اینقدر طولانی بود؟ من همانطور که فکر می کردم فکر کردم چقدر طولانی بود برای مدت طولانی؟!

به خاطر دارم که دیوید در حالی که به پهلو روی تخت دراز کشیده بودم و دست یا گوشه تخت را فشار می دادم ، یک جرعه آب به من پیشنهاد کرد. همیشه چیزی کم است. و سپس حدود ساعت 3:30 صبح یک معاینه سریع واژینال انجام شد. به من گفتند یک لب گردنی کوچک جلویی دارم. تنها دانش من در مورد لبهای گردنی از دیگر داستانهای تولدی بود که اخیراً خواندم و در آن مادران شجاع آنها را به معنای واقعی کلمه بدترین دردی که تا به حال تجربه کرده بودند و قطعاً بدترین قسمت کارشان توصیف کردند. این که می گویم تشویق نشده ام کم حرفی است.

فقط به من گفتند که از طریق انقباضات و فشارها را برای یک ساعت و نیم بعد تنفس کنم. آرنیکای هومیوپاتی و هلزنیوم به من برای درد و تورم داده شد. یکی از ماماها سعی کرد لبم را با دست من بگیرد در حالی که من انقباضات را مشت می کردم. شکست خورده ، اما درد من

تا ساعت 4:30 من احساس وحشی می کردم و قدرت خود را در دعوا افزایش می دادم. بدن من یک رفلکس بیرون انداختن جنین را با قدرت کامل نشان داد ، اما هنوز به من گفته شد که (تا جایی که می توانم) فشار ندهم و هر کدام را نفس بکشم. بسیار مشارکت کننده است ، اما من به این روند اعتماد کردم. من از هرگونه انقباض می ترسیدم ، زیرا می دانستم که به لطف لب سرسخت گردن رحم ، حتی نمی تواند به هدف نهایی برسد.

سرانجام ، حدود ساعت 5 صبح به من گفتند که 10 اینچ کامل است و بدن من واقعاً غالب شد. آره! پایان کار در چشم بود. از آنجایی که آبهای من هنوز درگیر بودند ، بین انقباضات دوباره در توالت جمع شدم و به طور شهودی آرام شدم. کار کرد. همه چیز واضح بود ، و تا ساعت 5:20 بار دیگر زانو زده بودم (به بالش و شوهرم تکیه داده بودم) روی تخت ، در دیوانه ترین سفر زندگی ام سوار شده بودم.

وقتی رفلکس های بیرون راندن به کمرم برخورد کرد ، احساس کردم کاملاً خارج از کنترل هستم. ماماها با مهربانی (اما محکم) به من یادآوری کردند که تمام انرژی گریه ام را به محل پایین منتقل کنم ، که به بیرون آوردن نوزاد کمک می کند.

تا ساعت 5 و 45 دقیقه صبح سر او قابل مشاهده بود ، اما من به سختی توانستم اینقدر قدرت پیدا کنم که 24 ساعت بدون خواب ادامه دهم. خوشبختانه ماماها ، دستیار آنها و دیوید از آنچه که در حال حاضر اتفاق می افتد بیشتر آگاه بودند. همه آنها به من کمک کردند تا دائماً موقعیتم را تغییر دهم تا به کودک کمک کنم راه بهتر را پیدا کند. در یک نقطه من به پشت دراز کشیدم و پاهایم را بالا انداختم و سپس روی دست ها و زانوهایم چرخیدم تا کمی بعد از ساعت 6 صبح او شروع به تاجگذاری کرد.

دیدگاهتان را بنویسید